منوچهر خان حكيم

213

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

سر پردهء گليم را گشودند و دفع بيهوشى صلصال كردند . چون آن حرامزاده چشم گشود ، خود را دست و گردن بسته ديد . در برابر شهزاده فريدون مانند مار بر خود مىپيچيد و اصلا به طرف فريدون نگاهى نكرد و دعا به جاى نياورد . طهماسب ترك در غضب شده ، بانگ بر صلصال خان زده گفت : اى عادى « 1 » بىخرد ! تو خود پادشاهى و ادب بزرگان را هنوز نفهميده‌اى ، باوجود آنكه دست بسته در برابر بارگاه ايستاده‌اى ؟ صلصال بجوشيد و گفت : مگر شهزادهء شما مرا به قوّت بازو گرفته است كه مرا بايد تواضع كردن ؟ بر من ظاهر شد كه پسر اسكندر از زن كمتر است كه عيّاران را به بالين پادشاهان مىفرستد ( 134 ) كه ايشان را در جامهء خواب بيهوش كرده به نزد شما مىآورند . طهماسب هى بر او زد كه : اى مادر به خطا ! آخر تو كه باشى كه شهزادهء ما را به نامردى منسوب كنى ؟ همين لحظه بفرمايم كه تو را بر دار كشيده تيرباران كنند تا سركشان و بىادبان ديگر را عبرت بوده باشد . صلصال بد فعال از استماع اين سخنان در غضب شده ، بر سر پا نشسته قوّت كرد هر بندى كه بر يال و بال او نهاده بودند ، مانند تار عنكبوت درهم گسيخته شد و تيغ از ميان يكى كشيده ، روى به طهماسب نهاد . سالاران بارگاه به فرمودهء شهزاده از جاى درآمدند و روى به جانب صلصال نهادند . آن ناپاك حرامزاده با چندين كس زد و گير مىكرد و پاى خود را به عقب مىنهاد تا آنكه خود را از بارگاه بيرون انداخت . فريدون نعره‌اى كشيد كه : اى نامردان چند ! آخر شما را چه پيش‌آمده است كه او يك نفر بيش نيست ، از چهار جانبش درآييد و يك بار [ ه ] بر او حمله كنيد و دور او را گرفته كارش را بسازيد . نزديك به آن رسيده بود كه او را بگيرند كه ناگاه دستى پيدا شده ، گريبان صلصال را گرفته درربود و نعره‌اى كشيد كه : اى خداپرستان ! شما را چه به خاطر مىرسد ، كه صلصال خان هم مانند شمّامه است كه به مكر او را بكشيد ؟ تا دمّامه زنده است ، كسى دستى بر صلصال خان ندارد . بعد از اين سخنان ، صلصال را بدر برد . اما چون شب به سر دست درآمد ، صداى طبل جنگ از اردوى صلصال خان بلند شد . شهزاده هم بفرمود تا سقلاب خان هفده من دوال را بر طبل فرو كوفت كه صداى

--> ( 1 ) . عادى : كافر .